
تنهاحرف های ته دلگاهی حس میکنم اشتباه کردم ..گاهی حس میکنم قبل از اینکه اسمم داوود باشه، قبل از اینکه بدن داشته باشم، قبل از اینکه سنگینی زمین رو روی شونههام حس کنم… فقط یک روح بودم. سبک. بیمرز. پاک.انگار از جایی دور، از جایی روشن، داشتم نگاه میکردم و التماس میکردم: «یک فرصت بده… فقط یکبار…»نمیدونم چرا اومدم.نمیدونم اشتباه بود یا انتخاب.فقط میدونم بعضی شبها دلم برای اون سبکی تنگ میشه.برای وقتی که انگار درد نبود، محدودیت نبود، اینهمه سؤال نبود.گاهی با خودم میگم شاید من قبل از این زن...
ادامه مطلب
تنهاحرف های ته دلگاهی آدم به جایی میرسد که نه میخواهد توضیح بدهدگاهی آدم به جایی میرسد که نه میخواهد توضیح بدهد، نه بحث کند، نه حتی چیزی را ثابت کند…فقط سکوت میکند.نه از بیاحساسی… از خستگیِ تکرار شدنِ حرفهایی که شنیده نمیشوند.آدمهایی بودند که فکر میکردم نزدیکاند، اما در یک لحظه فهمیدم فاصلهها همیشه با دوریِ فیزیکی ساخته نمیشوند؛ بعضی فاصلهها توی حرفها، توی قضاوتها و توی نفهمیدنها شکل میگیرند.حالا فقط آرامتر از قبل به همه چیز نگاه میکنم…نه با نفرت، نه با جنگ…فقط با پذیرش اینکه...
ادامه مطلب
گاهی حس میکنم اشتباه کردم ..گاهی حس میکنم قبل از اینکه اسمم داوود باشه، قبل از اینکه بدن داشته باشم، قبل از اینکه سنگینی زمین رو روی شونههام حس کنم… فقط یک روح بودم. سبک. بیمرز. پاک.انگار از جایی دور، از جایی روشن، داشتم نگاه میکردم و التماس میکردم: «یک فرصت بده… فقط یکبار…»نمیدونم چرا اومدم.نمیدونم اشتباه بود یا انتخاب.فقط میدونم بعضی شبها دلم برای اون سبکی تنگ میشه.برای وقتی که انگار درد نبود، محدودیت نبود، اینهمه سؤال نبود.گاهی با خودم میگم شاید من قبل از این زندگی چیز دیگهای ب...
ادامه مطلب
گاهی آدم به جایی میرسد که نه میخواهد توضیح بدهدگاهی آدم به جایی میرسد که نه میخواهد توضیح بدهد، نه بحث کند، نه حتی چیزی را ثابت کند…فقط سکوت میکند.نه از بیاحساسی… از خستگیِ تکرار شدنِ حرفهایی که شنیده نمیشوند.آدمهایی بودند که فکر میکردم نزدیکاند، اما در یک لحظه فهمیدم فاصلهها همیشه با دوریِ فیزیکی ساخته نمیشوند؛ بعضی فاصلهها توی حرفها، توی قضاوتها و توی نفهمیدنها شکل میگیرند.حالا فقط آرامتر از قبل به همه چیز نگاه میکنم…نه با نفرت، نه با جنگ…فقط با پذیرش اینکه بعضی رابطهها، ه...
ادامه مطلب