با تو بی قرار و بی تو بی قرار،
وای از آن دمی که بی خبر ز من،
برکشی تو رخت خویش از این دیار،
سایه ی توام بهر کجا روی،
سر نهاده ام به زیر پای تو،
چون تو در جهان نجسته ام هنوز،
تا که بر گزینمش بجای تو،
شادی و غم منی بحیرتم!
خواهم از تو ... در تو آورم پناه،
موج وحشی ام که بی خبر ز خویش،
گشته ام اسیر جذبه های ماه،
گفتی از تو بگسلم ... دریغ و درد،
رشته ی وفا مگر گسستنی است؟
بگسلم ز خویش و از تو نگسلم،
عهد عاشقان مگر شکستنی است؟
دیدمت شبی بخواب و سرخوشم،
وه ... مگر بخواب ها به بینمت،
غنچه نیستی که مست اشتیاق،
خیزم و ز شاخه ها بچینمت،
#شعله می کشد به ظلمت شبم،
#آتش کبود دیدگان تو ..!
.
.
.
#شعله می کشد به ظلمت شبم،
#آتش کبود دیدگان تو ..!
#فروغ#فرخزاد
برچسب:
نویسنده: آرمان امیری