گاهی خسته میشم…
نه از کار، نه از آدمها…
از این حس که انگار هر چی دادم، تهش هیچی برنگشته.
به هر کی دست دادم، یه جایی رفت…
وقتی کارشون راه افتاد، انگار من هم تموم شدم.
حرفهام، بودنم، دلخوشیهام… دیگه براشون مهم نبود.
یه جایی تو دلم میگه:
نکنه من فقط برای بقیه “ابزار” بودم؟
برای روزای سختشون خوب بودم، ولی برای موندن نه…
حتی گاهی حس میکنم خدا هم منو جا گذاشته…
انگار همه دارن جلو میرن، فقط من موندم وسط یه راهی که تهش معلوم نیست.
دیگ از این دنیا و ادما بریدم ..
برچسب:
نویسنده: آرمان امیری