شب که میشه…
همه چی آرومه…
ولی توی سر من جنگه…
روز انگار یه جوری میگذره…
با زور… با حواسپرتی…
ولی شب…
شب دیگه نمیتونم فرار کنم.
شب که تنها میشم تو اتاقم،
فکرها مثل هجوم میریزن تو مغزم…
یکی میگه: آینده چی میشه؟
یکی میگه: پول نداری…
یکی میگه: خونه چی؟
یکی میگه: اگه یه روز مادرت نباشه چی؟
و من…
من فقط نگاه میکنم به سقف…
و هی تو خودم میگم:
خدایا من چی کار کنم…؟
راستش رو بخوای…
من از زندگی نمیترسم…
من از تنهایی میترسم…
از اینکه یه روز برسم به جایی که هیچکس نباشه…
و فقط خودم بمونم و یه عالمه درد.
من دلم میخواد قوی باشم…
ولی بعضی وقتا واقعاً نمیتونم…
زود خسته میشم…
زود ناامید میشم…
بعد یه دفعه…
یه خستگی میاد تو جونم…
انگار مغزم دیگه جا نداره…
انگار روحم کم آورده…
و میخوابم…
نه چون خوابم میاد…
چون دیگه نمیتونم فکر کنم…
چون خواب، تنها جاییه که ذهنم ساکت میشه.
ولی تهش چی؟
باز فردا…
باز همون فشار…
باز همون فکرها…
و بدتر از همه اینه که…
من نمیتونم به کسی بگم…
چون نمیخوام کسی بفهمه حالم بده…
نمیخوام کسی دلمو بشکنه…
یا قضاوتم کنه…
یا بگه: “بیخیال بابا…”
ولی من بیخیال نیستم…
من دارم میجنگم…
فقط… خستهام.
خیلی خستهام…
برچسب:
نویسنده: آرمان امیری