من خستهام…
نه فقط از کار،
از دنیایی که
همهچیزش شده پول
و ارزشِ آدمها
به عددِ حسابشان گره خورده.
خستهام از دیدنِ آدمهایی که
زرنگیشان را
جای انسانیت گذاشتهاند،
و من هنوز
همان آدمِ سادهام
که بلد است
آدم بماند.
من بلد نبودم
به قیمت له کردنِ دیگران
خودم را جلو بکشم.
همین شد که
در دنیایی که
دل ندارد،
دلم زودتر شکست.
امروز سنگین بود…
آنقدر که شانههایم
وزنِ فردایی را حس میکرد
که در آن
آدمها را
با پول میسنجند
نه با دل.
من هنوز ایستادهام
نه چون قویام
بلکه چون
شکستن
را
بلد نیستم.
اگر گاهی ساکتم
اگر عقب میکشم
بهخاطر بیاحساسی نیست
بهخاطر این است که
انسان ماندن
در این دنیا
خستهکننده شده…
برچسب:
نویسنده: آرمان امیری