ثانیهها میگذرن…
یکییکی، بیرحم، بیوقفه…
و من هنوز نتونستم حتی یک کار درستوحسابی داشته باشم.
هر روز چشم باز میکنم و میبینم زمان جلوتر رفته،
اما من… همونجام؛
توی همون خلأیی که انگار هیچکس نمیفهمه چقدر میتونه آدم رو له کنه.
دنیا دیگه برام مهم نیست…
نه آینده، نه هیجان، نه آرزوهایی که یه زمانی برام همهچیز بودن.
فقط یک چیز مونده…
فقط یک نفر مونده که باعث میشه هنوز نفس بکشم:
مادرم.
من فقط میخوام تا وقتی زندهام
براش همه کاری کنم…
جواب زحمتاشو بدم،
یه لبخند واقعی روی صورتش بیارم…
اما توان مالی ندارم…
کار ندارم…
و اون با حقوق خودش داره از من حمایت میکنه.
هروقت کمکم میکنه،
یه چیزی توی قلبم میلرزه…
یه شرمندگیِ سنگین که بغض میکنه و بالا میاد.
کاش میشد از این وضع دربیام…
کاش سرنوشت من یه جور دیگه نوشته میشد.
کاش مثل بقیه،
مسیرم ساده بود،
قدمهام محکم بود…
اما نیست.
و من…
دیگه این سرنوشت رو قبول کردم.
پذیرفتمش.
نه از روی ضعف…
از روی خستگی.
برچسب:
نویسنده: آرمان امیری