خرید بک لینک

امشب یه جور عجیبی با خودم حرف می‌زنم...

امشب یه جور عجیبی با خودم حرف می‌زنم...
می‌دونی؟ گاهی حس می‌کنم خیلی خسته‌تر از اون چیزی‌ام که به روی خودم میارم.
یه خستگی که نه با خواب درست می‌شه، نه با استراحت، نه با گذشت چند روز.
انگار یه گوشه از دلم سال‌هاست نشسته و فقط سکوت کرده.
بعضی وقت‌ها از خودم می‌پرسم: واقعاً قرار بود آخرش به کجا برسم؟ این همه دویدن برای چی بود؟ این همه صبر کردن برای چی بود؟
بعد فقط می‌شینم و به سقف خیره می‌شم... به روزهایی که رفتن، به آرزوهایی که هنوز نرسیدن، به آینده‌ای که نمی‌دونم چه شکلیه.
راستش... گاهی دلم فقط یه ذره آرامش می‌خواد. یه ذره اطمینان. یه نشونه کوچیک که بهم بگه: «ادامه بده، هنوز همه چیز تموم نشده.
امشب بیشتر از هر شب دیگه‌ای دلم با خدا حرف می‌زنه.
نه از روی گله، نه از روی قهر...
فقط آروم می‌گم
خدایا... من خسته‌ام
اگه هنوز قراره توی این دنیا راهی برم، دستم رو ول نکن.
چون بعضی شب‌ها، آدم بیشتر از هر چیزی، فقط دلش می‌خواد یکی صدای قلبش رو بشنوه...

برچسب: نویسنده: آرمان امیری تاريخ: جمعه 19 تير 1405 ساعت: 0:39

صفحه بندی